تبليغاتX
خانه غم ها
















شبی شیرین بزد فریاد، که ای شیرین ترین فرهاد

 

و ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات  آباد

 

منم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بند   

 

تویی عاشق ترین مجنون ولی در بیستون  آزاد

 

ببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم برتو

 

تو شیرین می کنی سنگی چوعکسی بردلت افتاد

 

چو می کوبی  تو با تیشه ز غصه کوه را هر شب

 

به بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین باد

 

خدا یا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش باد

 

به جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزاد

 

چه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است آئینم

 

ولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیداد

 

خوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگد

 

بدا برحال شیرینی که آزادیش رفت از یاد

 

مرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستان

 

بجانم کندمت آنسان که  مانی جاودان در یاد

 

به رازی گویمت اینرا تو کوه  کندی و من دلرا

 

تو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه، من از بنیاد

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 19:4 توسط s&m |


من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من
من خودم بودم و يك حس غريب كه به صد عشق و هوس مي ارزيد
من خودم بودم دستي كه صداقت مي كاشت گر چه در حسرت گندم پوسيد
من خودم بودم هر پنجره اي كه به سرسبزترين نقطه بودن وا بود
و خدا مي داند بي كسي از ته دلبستگيم پيدا بود
من نه عاشق بودم و نه دلداده به گيسوي بلند و نه آلوده به افكار پليد
من به دنبال نگاهي بودم كه مرا از پس ديوانگيم مي فهميد.

در منی و این همه ز من جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

...

گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد

رشته ی وفا مگر گسستنی است ؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است

...

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که برگزینمش به جای تو

...

ره مبند ... بلکه ره برم به شوق

در سراچه ی غم نهان تو

 



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:24 توسط s&m |